شمارهٔ ۶۳ سید حسن غزنوی
سید حسن غزنوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
ای غمت اندر دلم آویخته
درد تو با جان من آمیخته
در خم زلفت دل من بیگناه
مانده و بر تار موی آویخته
خیز و به نزدیک من آی و ببین
کز تو چه فتنه است برانگیخته
عشق ز من ناشده باز آمده
صبر به من نامده بگریخته
نیک بر آمد دلم الحق کزوست
بر سر من آتش غم بیخته
خون دل از دیده همی ریختم
خون بدان به که بود ریخته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و عشق صحبت میکند. او احساس عمیق خود را نسبت به محبوبش بیان میکند و میگوید که غم او در دلش نشسته و درد محبوبش با جان او آمیخته است. شاعر از محبوبش میخواهد که نزد او بیاید و ببیند که چه فتنهای به خاطر او در دلش ایجاد شده است. عشق به او بازگشته و صبر او از بین رفته است. او از آتش غم رنج میبرد و در نهایت اشک و خون دلش را به خاطر عشق و جدایی میریزد.