شمارهٔ ۵ سید حسن غزنوی
سید حسن غزنوی / مقطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شعرم چو گشت معجزه و سحر از او بکاست
گفتند همگنان تو کلیمی و این عصاست
بر بحر دست خواجه زدم خشک رود شد
گفتم بلی نشان عصا این بود عصاست
بار دگر چو بر دل سنگین او زدم
نگشاد چشمه ها و نیامد قیاس راست
جوی کفش که بحر عطا بود خشک شد
لیک از دلش که سنگ سیه بود نم نخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با استفاده از تصاویری مذهبی و استعاری به توصیف قدرت و معجزهی کلام خود میپردازد. او به چرایی ترس و ناتوانی دیگران در درک شعرش اشاره میکند و با بیان اینکه همگان او را به عنوان کسی با توانایی های خاص میشناسند، به چالشها و سختیهای درون خود و جامعه اشاره میکند. در نهایت، شاعر به ناکامیهایی که از دل سنگین و سرد دیگران ناشی میشود، اشاره میکند و میگوید که با وجود خشکی ظاهری، در عمق دل افراد، احساس و جان وجود دارد که خود را نشان نمیدهد.