شمارهٔ ۳۶۳ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کشم چو آه، دل ناتوان بیاساید
خدنگ چون سفری شد کمان بیاساید
مجال دیده گشودن درین غبارکجاست؟
مگر که از تک و تاز آسمان بیاساید
چو موج قافلهٔ عمر را درنگی نیست
کسی چگونه درین کاروان بیاساید؟
بساط سبزه وگل را نچیده برچیدند
چگونه بلبل این بوستان بیاساید؟
فغان که در غم عشق، اضطراب دل نگذاشت
خدنگ غمزهٔ نامهربان بیاساید
به گوش، رشک برد دل، حدیثت ار شنوم
برم چو نام خوشت را زبان بیاساید
حزین از آن سگِ کو، تا برید پیوندم
چو نی نشد ز فغان استخوان بیاساید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک عشق و غم میپردازد. شاعر از ناتوانی و ناامیدی خود سخن میگوید و به تصورات زیبای زندگی و عشق اشاره میکند. او توصیف میکند که در میانه این غبار و آشفتگی، جایی برای آرامش و زیبایی وجود ندارد. با بیان تصویرهایی از عمر و گذر زمان، احساس میکند که هیچکس نمیتواند در این کاروان زندگی بیاساید. همچنین به یادآوری زیباییهای بوستان و بلبل اشاره میکند که در غمهای عاطفی و فراق نمیتواند آرام بگیرد. در نهایت، شاعر به یک ارتباط عاطفی گسسته اشاره کرده و از درد فراق شتافتن حادثهای ناگوار سخن میگوید.