نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۱ حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / غزلیات ناتمام / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

تا شانه خشک دستم، بی زلف یار مانده

کارم زدست رفته ، دستم ز کار مانده

صبح جوانی ما، بگذشت و شام پیریست

ازکف شراب رفته، در سر خمار مانده

چون شمع آتشین دل، خود را چرا نسوزم؟

ایام عیش رفته، شبهای تار مانده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به احساس تنهایی و ناامیدی خود اشاره می‌کند. او به فقدان محبوبش lament کرده و می‌گوید که روزهای جوانی سپری شده و حالا در پیری تنها مانده است. همچنین، با حسرت به روزهای شاد گذشته می‌نگرد و از درد و رنجی که به‌دلیل دوری از عشقش احساس می‌کند، شکایت دارد. زندگی‌اش خالی از شادی و لذت شده است و غم و افسردگی او را فراگرفته است.