بخش ۲۰ - حکایت در تحذیر از انس به زخارف کودک فریب حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / خرابات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
شنیدم که یحیی بن برمک پگاه
به بغداد می دید عرض سپاه
جوانی بدید از هژبران جنگ
که بربسته بر خنگ، چرم پلنگ
زخامی بدان شیوه مشعوف بود
نمایش کنان جلوه ای می نمود
ز وضعش برآشفت و دیدش شگفت
دل پخه مغزش، رمیدن گرفت
بگفتا بگویید این خام را
نسنجیده نیرنگ ایّام را
ز خامی چه نازی به این پاره پوست؟
اگر پوست از مغز دانی نکوست
نهشتند این بر پلنگ درشت
چه سان اشهبت را بماند به پشت؟
چنین است رسم خسیسان دهر
که از کمتر از خویش گیرند بهر
شریفی بباید که از کاینات
فشاند چو ما دامن التفات
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
یحیی بن برمک در بغداد جوانی از هژبران جنگ را میبیند که به صورت زیبا و باوقار بر اسبی نشسته است. او تحت تأثیر ظاهر جوان قرار میگیرد و متوجه میشود که این زیبایی تنها پوستهای است و در زیر آن چیزی نیست. یحیی با خود میاندیشد که این جوان با وجود ظاهر فریبندهاش، هنوز جوان و خام است. او به این نکته اشاره میکند که ارزش واقعی انسانها در درون آنهاست و نه در ظاهرشان. یحیی به یارانش میگوید که در دنیای امروز، افرادی کممایه و بیمغز هم میتوانند جلوهگری کنند و این نشاندهنده کمبود ارزشهای واقعی در جامعه است.