بخش ۷ - حکایت طفلی که ماری در دست داشت و تشبیه دنیا به آن حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / صفیر دل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
یکی طفل دیدم به شوق و شعف
که از ابلهی داشت ماری به کف
صلا دادم او را و کردم نهیب
که از دست بگذار مار مهیب
درین کودکی از خرد ساده ای
به رنگینیش دل عبث داده ای
فریبا چه گردی به نرمی مار؟
که آخر برآرد ز مغزت دمار
بیفکن ز دست خود این جان گزای
که الفت بلایی ست با ناسزای
محبت نباشد به مار از رشاد
منت گفتم ای طفل عاقل نهاد
بود مار، دنیای دشمن سرشت
چو طفلند دنیاپرستان زشت
به عالم بسی دشمن دوست روست
نه هرکس کند فرق دشمن ز دوست
گرفتار افسون اهریمن است
که مغرور این دشمن پرفن است
زنابخردی جانگدازی کند
چوکودک که با مار بازی کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن به داستان کودکی اشاره میکند که با شوق و ذوق ماری را در دست دارد. او به کودک هشدار میدهد که این مار خطرناک است و نباید با آن بازی کند. شاعر بر این نکته تأکید میکند که محبت به این مار، که نمادی از دنیای فریبنده و دشمنان است، نادرست است. او همچنین به رابطۀ کودکانه و ناآگاهانهاش با دنیا و انسانهای بدجنس اشاره میکند و میگوید که انسانها باید از این فریبها دوری کنند، چرا که بسیاری از آنها نمیتوانند فرق میان دوست و دشمن را تشخیص دهند. در پایان، شاعر میگوید که نادانی و بیخردی میتواند به دردسر و آسیب منجر شود، مانند کودکانی که با مار بازی میکنند.