شمارهٔ ۲۳ - و له ایضا حیدر شیرازی
حیدر شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جانم از آتش آن لعل شکربار بسوخت
دل چو پروانه بر شمع رخ یار بسوخت
در بر تنگ شکر خال سیاهش مگسی است
یا سپندی است که بر آتش رخسار بسوخت
در شب تیره سراپای من بی سر و پا
همچو شمع از هوس صبح رخ یار بسوخت
ای طبیب! از لب جان بخش خود از بهر شفا
شربتی ده که دل خستهٔ بیمار بسوخت
در چمن مشعلهٔ آتش گل بر کردند
بلبل بی خبر از آتش گلزار بسوخت
تا ز شرم رخ چون آتش تو آب شود
از چمن، گل شد و در کورهٔ عطار بسوخت
پرتو مهر تو یک شعله ی آتش برزد
ملک جان من دل خسته به یکبار بسوخت
نیست پیدا اثر حیدر دردی کش مست
مگر از آتش می بر در خمار بسوخت
حق بود در نظر پیر حقیقت رو عشق
هر که منصور صفت بر زبر دار بسوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و آتش آن سخن میگوید. او به شدت دلتنگ و در عذاب است، چون عشق یار همچون شمعی بر سینهاش میسوزد. زیبایی و شیرینی چهره یار او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و دلش را میسوزاند. شاعر از پزشک میخواهد که با لبان جانبخش خود به او شفا دهد، زیرا دلش به شدت در عذاب است. بلبل نیز بیخبر از درد آتش عشق در چمن سوخته است. در نهایت، شاعر اشاره میکند که عشق و حقیقت باعث سوزش دل و جان او میشود و هیچکس نمیتواند از این عذاب رهایی یابد. در این میان، شخصیتهای مختلفی مانند "حیدر" و "منصور" ذکر شدهاند که نشاندهنده عمق عشق و درد زندگی میباشد.