شمارهٔ ۴۷ - و له ایضا حیدر شیرازی
حیدر شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو، بی چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می خورم خون است
ز مشرق سر کوی، آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طرهٔ لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی!
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن نفس که ز چنگم برفت رود عزیز
کنار دیدهٔ من همچو رود جیحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلب یار میکند حیدر
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حس عمیق دلتنگی و عاشقانه را به تصویر میکشد. شاعر از گریه و غم مردم سخن میگوید که همه در جستجوی معشوقشان هستند. او به یاد عشقش مینوشد و میگوید که درد و رنجش از فراق معشوقش است. زیبایی معشوقش را با طلوع آفتاب و ویژگیهای دلنشین کلامش مقایسه میکند. شاعر از ساقی میخواهد که با باده خود آرامش را به او برگرداند، زیرا او از دوری معشوق رنج میبرد. در نهایت، او به حالت بیخود و طلب یار اشاره میکند و حس فقر عاطفیاش را مورد تأکید قرار میدهد.