نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۹ - نوای حلاج اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / جاویدنامه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

تجلی دگری در خور تقاضا نیست

نظر بخویش چنان بسته ام که جلوه دوست

جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست

به ملک جم ندهم مصرع نظیری را

«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت

تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست

تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری

چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست

ز قید و صید نهنگان حکایتی آور

مگو که زورق ما روشناس دریا نیست

مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت

به جاده ئی که در و کوه و دشت و دریا نیست

شریک حلقهٔ رندان باده پیما باش

حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره جستجوی عشق و حقیقت روحانی است. شاعر از خود می‌گوید که به دنبال آتش درونی است، اما نمی‌تواند به آن دسترسی پیدا کند. او به این موضوع اشاره می‌کند که عشق نیاز به دلی باز دارد و بدون آن، هیچ زیبایی قابل تماشا نیست. همچنین اشاره می‌کند که افراد قوی و با همت از ماجراهای دشوار پرهیز نمی‌کنند و باید شجاعت لازم برای جستجوی حقیقت را داشته باشند. در نهایت، به همراهی و همدلی با اهل باده و رندی دعوت می‌کند و از بیعت با کسانی که شور و حال ندارند، پرهیز می‌دهد.