نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۸۰ - کبر و ناز اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت

ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار

گستاخ می سرائی و بیباک میروی

هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار

شایان دودمان کهستانیان نئی

خود را مگوی دخترک ابر کوهسار

گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاک

راه دگر بگیر و برو سوی مرغزار

گفت آب جو چنین سخن دل شکن مگوی

بر خویشتن مناز و نهال منی مکار

من میروم که در خور این دودمان نیم

تو خویش را ز مهر درخشان نگاه دار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، یخ جوی کوه به نوعی به کبر و ناز اشاره می‌کند و می‌گوید که تلخی روزگار به خاطر گریه و اندوه تو به وجود می‌آید. شاعر از بی‌پروا و شجاع بودن فردی سخن می‌گوید که هر سال بیشتر از سال قبل سرگردان می‌شود. او به دخترک ابر کوهسار تأکید می‌کند که به خود مغرور نباشد و به جای تکیه بر ناز و کبر، باید به سمت زیبایی‌ها و زندگی بهتر پیش برود. در نهایت، او می‌گوید من به این دودمان تعلق ندارم و تو باید محبت و درخشش خود را حفظ کنی.