بخش ۱۸۱ - لاله اقبال لاهوری
اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشق
پیش از نمود بلبل و پروانه می تپید
افزونترم ز مهر و بهر ذره تن زنم
گردون شرار خویش ز تاب من آفرید
در سینه چمن چو نفس کردم آشیان
یک شاخ نازک از ته خاکم چو نم کشید
سوزم ربود و گفت یکی در برم بایست
لیکن دل ستم زدهٔ من نیارمید
در تنگنای شاخ بسی پیچ و تاب خورد
تا جوهرم به جلوه گه رنگ و بو رسید
شبنم براه من گهر آبدار ریخت
خندید صبح و باد صبا گرد من وزید
بلبل ز گل شنید که سوزم ربوده اند
نالید و گفت جامهٔ هستی گران خرید
وا کرده سینه منت خورشید می کشم
آیا بود که باز بر انگیزد آتشم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شعلهای میگوید که از ابتدا و در کنار عشق وجود داشته و قبل از ظهور بلبل و پروانه نیز میتپیده است. او از مهر و محبتش میگوید و اینکه هستیاش از شعله عشق آفریده شده است. شاعر در دنیای چمن، احساس میکند که دلش در زنجیر است و نمیتواند عشقش را ابراز کند. در نهایت، با اشاره به بلبل و گلی که از درد او خبر دارد، ابراز میکند که هنوز در دلش آتش عشق میسوزد و آرزو دارد که دوباره شعله عشقش زنده شود.