نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۹۳ - عشق اقبال لاهوری

اقبال لاهوری / پیام مشرق / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

فکرم چو به جستجو قدم زد

در دیر شد و در حرم زد

در دشت طلب بسی دویدم

دامن چون گرد باد چیدم

پویان بی خضر سوی منزل

بر دوش خیال بسته محمل

جویای می و شکسته جامی

چون صبح به باد چیده دامی

پیچیده بخود چو موج دریا

آواره چو گرد باد صحرا

عشق تو دلم ربود ناگاه

از کار گره گشود ناگاه

آگاه ز هستی و عدم ساخت

بتخانهٔ عقل را حرم ساخت

چون برق به خرمنم گذر کرد

از لذت سوختن خبر کرد

سر مست شدم ز پا فتادم

چون عکس ز خود جدا فتادم

خاکم به فراز عرش بردی

زان راز که با دلم سپردی

واصل به کنار کشتیم شد

طوفان جمال زشتیم شد

جز عشق حکایتی ندارم

پروای ملامتی ندارم

از جلوهٔ علم بی نیازم

سوزم ، گریم ، تپم ، گدازم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از جستجوی عشق و حقیقت سخن می‌گوید. او در مسیر طلب، به هر سو می‌دود و روحش را به دنبال عشق می‌کشاند. تصاویری از آوارگی و سفر در دشت و کوهست یا غم و شادی ناشی از عشق به تصویر کشیده می‌شود. عشق ناگهان دل او را تسخیر می‌کند و او را از دنیا و عدم آگاه می‌سازد. شاعر به تجربهٔ سوز و گداز عشق اشاره می‌کند و از نداهایی که از دلش برمی‌خیزد، می‌نویسد. در نهایت، او بیان می‌کند که تنها عشق برایش اهمیت دارد و به هیچ چیز دیگر اهمیت نمی‌دهد.