شمارهٔ ۲ - چه عجب؟ ایرج میرزا
ایرج میرزا / اشعار دیگر / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
وه چه خوب آمدی، صفا کردی
چه عجب شد که یاد ما کردی؟
ای بسا آرزوت می مُردم
خوب شد آمدی، صفا کردی
آفتاب از کدام سمت دمید
که تو امروز یاد ما کردی؟
از چه دستی سحر بلند شدی
که تفقُد به بینوا کردی؟
قلم پا به اختیار تو نبود
یا ز سهوالقلم خطا کردی؟
بی وفایی مگر چه عیبی داشت
که پشیمان شدی وفا کردی؟
شب مگر خواب تازه ای دیدی
که سحر یاد آشنا کردی؟
هیچ دیدی که اندرین مدت
از فراقت به ما چه ها کردی؟
دست بردار از دلم ای شاه
که تو این مُلک را گدا کردی
با تو هیچ آشتی نخواهم کرد
با همان پا که آمدی برگرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به استقبال محبوبی میرود که به ناگاه یاد او را کرده و آمده است. او با ابراز شادی از این دیدار، به خاطرات و آرزوهایش در غیابی محبوب اشاره میکند و از درد جدایی سخن میگوید. شاعر از خواستگاری که به او توجه کرده و به او لطف کرده، میپرسد که چرا در گذشته بیوفایی کرد. با لحنی عاطفی و اندکی دلشکسته، او تأکید میکند که دیگر با محبوبش آشتی نخواهد کرد و خواستار بازگشت اوست. در کل، این شعر بیانگر عشق، درد جدایی و آرزوی وصال است.