شمارهٔ ۱ - من گرفتم تو نگیر ایرج میرزا
ایرج میرزا / اشعار دیگر / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر
چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر
من گرفتم تو نگیر
بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز بخیر
زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم
تک و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر
بودم آن روز من از طایفه دُرد کشان
بودم از جمع خوشان
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
من گرفتم تو نگیر
ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم
زن مگیر؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر
بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم
مستحق لگدم
چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر
من گرفتم تو نگیر
من از آن روز که شوهر شدهام خر شدهام
خر همسر شدهام
میدهد یونجه به من جای پنیر
من گرفتم تو نگیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربههای تلخ زندگی پس از ازدواج سخن میگوید. او احساس میکند که به دام ازدواج گرفتار شده و آزادیاش را از دست داده است. یاد روزهایی را میکند که با دوستانش خوش میگذرانید و بدون دغدغه زندگی میکرد. حالا اما به جای خوشی، با زنجیرهای خانوادگی محدود شده و از مشکلاتی چون فقر و ناتوانی رنج میبرد. شاعر به مجردان توصیه میکند که به سراغ ازدواج نروند و به پیامدهای ناراحتکننده آن اشاره میکند؛ زیرا بر این باور است که زندگی مشترک میتواند به معنای واقعی، آزادی و خوشی را از آنها بگیرد.