شمارهٔ ۲ ایرج میرزا
ایرج میرزا / مربّع ترکیب / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بخش 1
قوام السلطنه به پیشکار داخلی خود میرزا قاسم خان گوید:
بخش 2
پیشکار جواب گوید:
بخش 3
قوام السلطنه گوید:
بخش 4
یک نفر دوست دانا در آن مجلس بوده می گوید:
بخش 5
مشار الملک که به مجلس وارد و از قضیه مستحضر شده می گوید:
بخش 6
یک دو روزست دگر دست به کاری نزنی
لیرهای میرهای از گوشه کناری نزنی
دشت و فتحی نکُنی دخل و قماری نزنی
نروی مارُخ و دزدیه شکاری نزنی
چه شنیدی که بدینگونه هراسان شدهای
مگر آشفتهٔ اوضاع خراسان شدهای
این وطن مایهٔ ننگست پی دخلت باش
هر چه گویند جفنگست پی دخلت باش
شهر ما شهر فرنگست پی دخلت باش
پای این قافله لنگست پی دخلت باش
دست و پا کن که خرید چمدان باید کرد
فکر کالسکۀ راه همدان باید کرد
دم مزن قافیه تنگست بیا تا برویم
کُلُنِل بر سر جنگست بیا تا برویم
نه دگر جای درنگست بیا تا برویم
قصّهٔ توپ و تفنگست بیا تا برویم
هر چه از مردم بیچاره گرفتیم بس است
بیش از این فکر مداخل شدن ما هوس است
ول مگو، گوش به گفتار تو نادان ندهم
من سلامیّ و سِدِه را ز کف آسان ندهم
من به ژاندارم اگر جان بدهم نان ندهم
اسب و اسباب به ژاندارم خراسان ندهم
زنده باشم من و کالسکۀ من ضبط شود
می زنم تا همه جا گر همه جا خَبط شود
سی و شش اسبِ گرانمایه ز من کُلنِل زد
سی و شش داغِ برافروخته ام بر دل زد
بر جِراحاتِ من از بی نمکی فلفل زد
پاک بر روزنۀ دَخلِ خراسان گِل زد
با چنین حادثه گر من نستیزم چه کنم
خونِ سرتاسر این مُلک نریزم چه کنم
تو مپندار که نه شاه و نه لشکر باقیست
نه دگر روح و رمق در تن کشور باقیست
تا دوسر کرده به سَنگان و به لنگر باقیست
عاقل آسوده بُوَد تا به جهان خر باقیست
می کنم حُکم و همه حکم مرا گوش کنید
وز شعف مصلحت خویش فراموش کنید
من به هر حیله بُوَد مقصد خود صاف کنم
به خوانینِ خراسان دو تلگراف کنم
وعده از جانب شَه رتبه و الطاف کنم
دست خطی دو سه بر قاین و بر خواف کنم
همه دیوان صفت قوهٔ خود جمع کنند
ریشِ ژاندارمری و ریشۀ خود قَمع کنند
گوش کن عقلِ من از خِسَّت تو بیشترست
اینقدر جوش مزن جوش زدن بی ثمرست
شُکرللّه که ترا در همه جا سیم و زرست
جان که باقیست ضررهایِ دگر مختصرست
خیز و هر جایِ فرنگستان خواهی که برو
بیش ازین باعثِ خون ریختنِ خلق مشو
آتش فتنه ز هر گوشه برافروخته شد
خَرمن هستیِ مسکین و غنی سوخته شد
هر قدر پول که می خواستی اندوخته شد
پارگیهایِ خراسان تو هم دوخته شد
بیش ازین صرفه ازین مُلک پریشان نَبَری
غیر بد نامیِ آشوب خراسان نبری
امشب اوقات شریف تو چرا خندان نیست
راستست اینکه ضرر بابِ دلِ انسان نیست
لیک این مایه ضرر را عظمت چندان نیست
وز سلامی و سِده صرف نظر آسان نیست
که به کُشتن بدهی خیلِ مسلمانان را
دشمن خویش کنی قاطبه ایران را
وانگهی کیست که فرمان ترا گوش کند
از برای دلِ تو جامِ بلا نوش کند
کیست آن خَر که مر این نکته فراموش کند
زن و فرزند به راهِ تو سیَه پوش کند
که نجنگیده و ننشانده فرو کینهٔ تو
ناگهان سر بِرِسَد دورهٔ کابینهٔ تو
در من از تقویتِ کارِ تو کوتاهی نیست
لیک از این بیشترم قوّه ی همراهی نیست
شاه را نیز از اعمالِ تو آگاهی نیست
در من آنقدر خیانت که تو می خواهی نیست
لیک تا چند توان مسأله را پنهان کرد؟
شاه را غافل و یک ناحیه را ویران کرد؟
بکن آن کار که کَردَست وثوق الدوله
نه دگر کج شود از بهر وطن نه چَوله
والس می رقصد با مادموازل ژاکوله
در هتل مقعد خود پاک کند با هوله
برده پولی و کنون با دل خوش خرج کند
متّصل قِر دِهَد و فِر زَنَد و فرج کند
حالیه وقت فرنگ است بجنبان تنه را
با خودت نیز ببر مُعتمدالسّلطنه را
نیست در خارج لذّت سفر یکتنه را
از تنِ مالیۀ مُلک بِکَن این کَنِه را
بگذار آتش افروخته خاموش شود
ضرَرِ اسب و سِدهِ نیز فراموش شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
قوام السلطنه به پیشکار داخلی خود، میرزا قاسم خان، میگوید که بهخاطر اوضاع آشفته خراسان، نباید کاری انجام دهد و باید به فکر ملک باشد. او به او تأکید میکند که نباید برای دستیابی به منافع شخصی به آشوب و بلوا دامن بزند. پیشکار در پاسخ از عدم درنگ و رفتن به میدان جنگ صحبت میکند و دلایل خود را برای عدم ادامه درگیری بیان میکند. قوام السلطنه، با تأکید بر خطرات ناشی از درگیری و بیثباتی، به او میگوید که نباید خون مردم بیگناه را به خاطر منافع خود بر زمین بریزد. در نهایت، او پیشنهاد میدهد که داراییهای ملی باید حفظ شود و از آشفتگی هرچه بیشتر سرزمین جلوگیری شود. مشار الملک نیز به عدم ارزش این جنگ و مشکلات ناشی از آن اشاره میکند و از قوام السلطنه میخواهد که به جای ایجاد خونریزی، به صلح و آرامش فکر کند. کل گفتگو نشاندهنده تنشهای سیاسی و اجتماعی آن زمان است و بر لزوم حفظ آرامش و جلوگیری از نزاع تأکید دارد.