بخش ۱۶۸ - زناشویی کوش با دختر نوشان ایرانشان
ایرانشان ابن ابی الخیر / کوشنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چنین آمد از کوش نامه پدید
که نوشانِ دستور را برکشید
یکی دختر او «نگارین» به نام
به چهره چو ماه و به بالا تمام
همه رشک خورشید دیدار اوی
خرد در خور خوب رخسار اوی
زمین تا بگسترد جان آفرین
چونان روی پیدا نشد در زمین
ز نوشان مر او را به خوبی بخواست
ز مهرش یکی آتش از دل بکاست
چنان شیفته شد چو او را بدید
که همچون کبوتر دلش برپرید
بپیوست با او شب و روز مهر
همی بود شادان بدان خوبچهر
پرستنده یکچند از او حنیان
وزان نیز کس را نیامد زیان
سر سال فرزندش آمد پدید
که فرزند از او زشتتر کس ندید
به دندان و گوش او پدر را بماند
ولیکن کس او را به مردُم نخواند
مر او را پدر نام کنعان نهاد
به دیدار او روز و شب بود شاد
پدر بود نمرود را او درست
که او خواند خود را خدای از نخست
چنان تخمه اندر جهان خود مباد
که نام خدایی به خود برنهاد
وزآن پس برآمد بر این سال چند
یکی دختر آمدش سخت ارجمند
ز مادر نکوتر به روی و به موی
یکی داستان شد به بازار و کوی
مر او را انوشین همی خواند کوش
که نوشین لبان بود و خوشتر ز نوش
چو تن برکشیدی، نگارین بمرد
دل کوش گفتی به انده سپرد
ز مرگ نگارین چو دیوانه شد
ز هوش دل خویش بیگانه شد
بگسترد خاک و بر او بر نشست
میان را به موی نگارین ببست
خروشان همی بود و زاریکنان
به دندان دو بازوی خود را کنان
نخورد و نیاسود و کس را نگفت
شب تیره از غم زمانی نخفت
ز پای اندر آمد تن زورمند
رسیده به دریای مرگ و گزند
پزشکان به درمان کشیدند دست
به درمان، ز مرگِ بد آیین که رست؟
مر او را همی داد دستور پند
همی گفت کای شهریار بلند
چه داری ز بهر نگارین تو پیش
به جای نگارین هزارند بیش
همی خویشتن رنجه داری به درد
شب و روز با انده و باد سرد
به شادی و کام و خورش دست یاز
که رفته نیاید به دست تو باز
شبستانِ تو پر ز خوبان چین
به جای نگارین یکی برگزین
تو با هر که شادان شوی یک زمان
نگارین همان است و دیگر همان
دلِ کوش از آن پندها رام شد
بخورد و برآسود و با کام شد
نگارینش هرگه که یاد آمدی
همه پادشاهیش باد آمدی
ز مهرش بخستی و بگریستی
بدان سختی اندر همی زیستی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن از کوش نامه، داستان عاشقانهای روایت میشود. شخصیت اصلی، نوشان، دختری زیبا و دلربا به نام نگارین را دید و به شدت عاشق او شد. این عشق چنان او را شیفته کرد که همیشه در کنار او بود و شادی میکرد. آنها صاحب فرزندی شدند، اما فرزند به شدت زشت بود و از دید دیگران پذیرش نداشت. نوشان با این حال به پدرش، نمرود، که خود را خدا میدانست، افتخار میکرد. پس از مدتها، دختر دیگری به نام انوشین به دنیا آمد که از مادرش زیباتر بود و خبرش در شهر پیچید. اما پس از مرگ نگارین، نوشان به شدت غمگین و دیوانه شد و تا مدتها به حالت اندوه بسر برد. پزشکان نتوانستند او را درمان کنند و مشاورههایی از جمله توصیه به فراموش کردن نگارین و یافتن خوشیهای جدید به او شد. در نهایت، نوشان توانست از غم خود رهایی یابد و به زندگیاش ادامه دهد، هرچند همیشه یاد عشق او در دلش باقی ماند.