نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۷۰ - عاشق شدن دختر کوش و انتقام پدر از معشوق وی ایرانشان

ایرانشان ابن ابی الخیر / کوش‌نامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

شکیبا همی بود تا چند گاه

چو ایمن شد از بابِ خود دخت شاه

به «کنیاش» بر مهربان گشت سخت

که با کوش بودش همیشه نشست

جوانی دلارای چون نوبهار

نژادش نه از چین که از قندهار

بخواندش نهانی و با او بساخت

فزون از سه سال او همی مهر باخت

پسر زاد از او ماهچهره نهان

نهانش همی داشت اندر جهان

نهانی بماند این سخن دیرگاه

که از کار دختر شد آگاه شاه

چو دریا بجوشید و شد باز رام

همی خواست تا بر رسد وی تمام

سوی دختر اندر شد آهسته شاه

بدو هیچ پیدا نکرد آن گناه

بخوبی بپرسید و بنواختش

به نزدیکی خویش بنشاختش

بدو گفت کای ماه با فرّ و زیب

بسی بودم از مهر تو ناشکیب

کنون از دلم دور گشت آن هوس

نگویمت ناگفتنی زین سپس

از آن آتش اکنون دلم گشت سرد

وزآن گفته ها مانده‌ام من به درد

اگر تو نخواهی مرا هست، داد

که چون من به زشتی ز مادر نزاد

پشیمان شدستم ز کردار خویش

وزآن ناسزاوار گفتار خویش

روا خود ندارم که من شادکام

تو باشی به رنج دل اندر مدام

ولیکن چنان آمد ای ماهچهر

که یزدان چنین راند کار سپهر

که زن را به شوی است آرام و جاه

چو بی‌شوی باشد، کند زن گناه

چو بی‌شوی باشد زن پارسا

اگر زیر دست است اگر پادشا

هرآن زن که شویش نیاید به چنگ

همه تخمه آلوده دارد به ننگ

چو بی‌شوی بودن تو را نیست روی

از این انجمن نامداری بجوی

جوانی گزین کن دل از تو به مهر

یکی سرو بالا و خورشید چهر

مرا بازگو تا بسازمت کار

دهم مر تو را من بدان نامدار

چو بشنید گفتار او ماهچهر

چنین داد پاسخ مر او را به مهر

که شاها، مرا آرزو نیست شوی

تو از من چنین کار چندین مجوی

که از من نیابد دل شوی داد

نباشد ز من مرد بیگانه شاد

وگر زآن که فرمانت این است و رای

که باشد مرا بر سرم کدخدای

من از رای شاه جهان نگذرم

وگر آتش آید همی بر سرم

ز «کنیاش» بِهْ شاه را مهربان

نبینم به چین در یکی مرزبان

تو را دوستداری‌ست خسروپرست

که دارد شب و روز با تو نشست

به شاه جهان کس چنو شاد نیست

از او بهتر امروز داماد نیست

چو از دختر این داستان یافت شاه

گوا بود گفتار او بر گناه

نزد نیز با او به گفتار دَم

برون آمد از پیش دختر دژم

فرستاد و کنیاش را پیش خواند

برآشفت وز خون او جوی راند

سرش همچنان چون سر گوسفند

بریدند در پیش تخت بلند

درآویخت از گردن ماهچهر

همی بوس، گفت این لبان را به مهر

بسی سخت سوگندها کرد یاد

بدان کردگاری که گردون نهاد

اگر سر برون آید از گردنت

جز آنگه که یابند مرده تنت

خور و خواب او با سر مُرده بود

سزا بودش آن بد که خود کرده بود

نبینی که موبد چه گوید درست

که خود کرده را مرد، درمان نجُست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شکیبا مدت‌ها صبر کرد تا اینکه دختر شاه به خاطر او ایمن شد. او با جوانی دل‌آرا از قندهار عشق ورزید و پسری زاد. این عشق به خاطر اطرافیان پنهان ماند، اما در نهایت شاه از ماجرا آگاه شد. شاه با دختر صحبت کرد و به او گفت که دیگر از عشق و هوس دور شده و از اعمالش پشیمان است. او به دختر گفت که زن باید در کنار شوهرش آرامش بیابد، اما دختر شجاعانه اعلام کرد که نمی‌خواهد شوهر کند و از هویت خود دفاع کرد. شاه پس از شنیدن پاسخ دختر به او اعتراف کرد که گفتارش درست بود و دختر شایسته‌ی عشق و احترام است. در نهایت، چون شاه به رفتارهای ناپسند شاهزاده‌اش پی برد، او را مجازات کرد و انتظار داشت عواقب کارهایش را تحمل کند. فرجام این داستان تأکید بر این نکته است که آدم باید مسئولیت اعمال خود را بپذیرد و نمی‌توان به سادگی از عواقب نادانی رهایی یافت.