نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۸۵ - آگاهی یافتن کوش از گرفتار شدن ضحّاک بر دست فریدون و گریختن کوش ایرانشان

ایرانشان ابن ابی الخیر / کوش‌نامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

بترسید طیهور و نومید شد

شب و روز لرزنده چون بید شد

سگالش همی کرد با مهتران

که او را دهد گنج و هم دختران

چو نومید شد مردم از روزگار

ببخشایدش بی‌گمان کردگار

همی تا ببندی میان را کمر

زمانه بگردد به رنگی دگر

همی تا برون آری انگشتری

جهان را دگرسان شود داوری

چو طیهور نومید گشت از جهان

چنین گفت با سرکشان و مهان

که من گنج‌ها هرچه دارم به بند

سپارم بدین دشمن پر گزند

همه دختران را فرستم بدوی

مگر روی برتابد این کینه‌جوی

براین بود و از غم همه شب نخفت

چو خورشید بنمود روی از نهفت

ز دریا یکی کشتی آمد برون

سه مرد دلاور به کشتی درون

ز کشتی سوی کوش بشتافتند

مر او را چو بی‌انجمن یافتند

از ایشان یکی گفت باید که شاه

ز دشمن تن خویش دارد نگاه

که ضحّاک شه را فریدون ببست

بیامد به تخت مهی برنشست

فزون از هزاران تبارش بکشت

بر او بخت یکبارگی شد درشت

دل کوش گفتی ز تن برپرید

بلرزید و بر کس نکرد او پدید

چو شب گشت با ویژگان برنشست

گریزان به دریای چین درنشست

بماندند رخت و سپاه و بنه

نه از میسره یاد و نز میمنه

تنی پنج شش زآن اسیران کوه

که از بند بودند گشته ستوه

سوی شاه طیهور رفتند تیز

که شد پیل‌دندان به راه گریز

تو ایدر چرایی نشسته دژم

که یزدان سرآورد بر تو ستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، طیهور که به شدت ناامید و ترسان شده، با سرکشان و بزرگ‌ترها صحبت می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد تا گنج و دخترانش را به او بدهند، زیرا از روزگار ناامید شده است. او به آن‌ها می‌گوید که اگر او گنج‌هایش را به دشمنش بسپارد، شاید کینه‌ها کاسته شود. او تمام شب را از غم نمی‌خوابد و صبح روز بعد، کشتی‌ای با سه مرد دلاور به shore نزدیک می‌شود. یکی از این دلاوران به او می‌گوید که باید از خود در برابر دشمنان محافظت کند، زیرا ضحاک (دشمن) به قدرت رسیده و بسیاری از مردم را کشته است. او به تحریکات و وضعیت سختی که در آن به سر می‌برد، می‌پردازد و از یزدان (خدای) می‌خواهد که به او یاری رساند. در نهایت، تنها عده‌ای از اسیران از کوه آزاد می‌شوند و به طیهور می‌پیوندند.