نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۱۲ - جاسوس فرستادن کوش به لشکرگاه ایرانیان، و پیغام قارن به کوش ایرانشان

ایرانشان ابن ابی الخیر / کوش‌نامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

یکی مرد پوینده را همچو دود

فرستاد کآگاهی آرَدْش زود

بداند که لشکر چه مایه گذشت

کدام است کآمد بر این روی دشت

گرفتند و بردند او را کشان

که از ترس بر چهره بودش نشان

بدو پهلوان گفت کای خیره هوش

به چه کار رفتی تو از پیش کوش

همی گفت و خستو نیامد به راز

چنین گفت کای خسرو سرفراز

ندانم من این را که بردی تو نام

نه هرگز شنیدم که او خود کدام

یکی مرد بیگانه‌ام کارجوی

ز من کار خواه و فزونی مجوی

بخندید قارن، بدو گفت رو

به نزدیک آن بدگهر باز شو

نه ما از نهانی به جنگ آمدیم

که با لشکری تیز چنگ آمدیم

بگویش که ای تیره دیو نژند

که گردون بیاراد بر تو گزند

به جای تو آن نیکویی‌های شاه

چرا خیره بایست کردن تباه

چنان خسته بودی به زندان و بند

که بگریستی بر تو هر مستمند

یکی مرغ بودی تو بی بال و پر

بگسترد بر تو شهنشاه فر

بیاوردت آن شاه آزاد مرد

جهانی چنین زیر دست تو کرد

کنون چون برآورد بخت تو بال

شدی شاه فرخنده را بدسگال

بدین بار اگر زنده یابم تو را

سر از تاجداری بتابم تو را

سزای تو با تو میان سپاه

بگویم، فرستم از آن پس به شاه

بدان تا دگر بندگان بیش از این

نتابند روی و نجویند کین

همانا که کار تو آمد به تنگ

از این پس به گیتی نیابی درنگ

کز ایران، وز ترک و تازی گوان

ز سقلاب، وز روم، وز هندوان

همه گرزداران پرخاشجوی

به کینه نهادند سوی تو روی

بدانی چو آییم هر دو به هم

که من داد گفتم، نگویم ستم

بفرمود تا دست از آن مرد نیز

بدارند و برداشت راه گریز

شتابان بیامد به نزدیک کوش

ز تن رفته جان و ز دل رفته هوش

یکایک چو پیغام قارن بگفت

به پیش بزرگان نه ایدر نهفت

از آن نامداران لشکر پناه

خجل گشت و پرسید از آن مرد راه

که لشکر چه مایه گذشته‌ست از آب

سپه با درنگ است اگر با شتاب

بدو گفت یک بهره بگذشت پیش

ز لشکر همه دشت بترست کیش

همه شب سپه زیر خفتان و ترگ

همه ساخته، دل نهاده به مرگ

بدان سان همی از تو لرزید سخت

که از باد نیسان بلرزد درخت

بدان روی مانده دو بهره سپاه

سراسر بنه هست نزدیک شاه

بدان نامداران چنین گفت کوش

که قارن سواری‌ست با فرّ و هوش

اگرنه وی استی شبان رمه

ز دریا گذر کرده بودی همه

هم امشب یکی تاختن کردمی

دمار از دلیران برآوردمی

ولیکن چه سود است کآن بدنژاد

دلیر است، با رای و با فرّ و داد

همانگه طلایه برون کرد زود

که از قارن و مکرش ایمن نبود

به دو ماه بگذاشت دریا سپاه

سر ماه بگذشت بر ساقه شاه

ز کارآگهان گربزی برگزید

برفت و سپه را یکایک بدید

بیامد بر سلم و گفت آن سپاه

فزون است از این ژرفتر کن نگاه

تو گویی که مردان پولادپوش

ز روی زمین گرد کرده‌ست کوش

همان است گویی به گیتی سپاه

که من یافتم پیش آن کینه‌خواه

وزآن روی «مردان» بیامد نخست

همه ره ز ایران سپه باز جست

چو آگاه شد بازگشت او به جای

چنین گفت کای شاه فرخنده‌رای

دو چندان که دشمن، تو را لشکر است

بدین رزم گردون تو را چاکر است

ز گفتار او شادمان گشت کوش

غو کوس برخاست و بانگ و خروش

همی راند بر مرز دریا سپاه

شده روی دریا چو گرد سیاه

میان دو لشکر چو دو میل ماند

جهان در کف گرد چون نیل ماند

ز دیده بشد خواب وز دل شکیب

نهیب آمد و بود جای نهیب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، یک مرد پوینده به فرمان سردار برای آوردن خبر از وضعیت لشکر فرستاده می‌شود. او هنگام بازگشت، به ترس و ناامیدی خود اشاره می‌کند و از جانب سپهسالار از او می‌پرسند که چرا به جنگ آمده. مرد پوینده توضیح می‌دهد که او بیگانه‌ای است و از کار او بی‌خبر است. یکی از پهلوانان به او می‌گوید که نباید بی‌فکری کند و باید به نزد خود بازگردد. او به سختی در زندان و بند بوده و در دوران زندانی بودنش دچار اندوه شده است. در ادامه، بحث‌ها میان سردار و دیگر فرماندهان لشکر درباره وضعیت آنها و دشمن پیش می‌آید. مرد پوینده پیشگویی می‌کند که دشمنان به زودی به آنان می‌تازند و جنگی سخت در راه است. توجهات به قدرتمندی لشکر و نیکویی‌های سردار معطوف می‌شود و تحلیل‌هایی درباره‌ی وضعیت جنگ ارائه می‌گردد. در نهایت، سردار از صدای او شادمان می‌شود و لشکر را به سمت جنگی نمایان راند. چشم‌انداز جنگ و نبردی عظیم بین دو لشکر شکل می‌گیرد.