نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۲ - فارک و بازماندگانش ایرانشان

ایرانشان ابن ابی الخیر / کوش‌نامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

به نوک چنین گفت فارک که من

چرا رنجه دارم همی خویشتن

مرا پادشاهی نخواهد رسید

ز دشمن چرا بیم باید کشید

چرا جایگاهی نباشم نهان

نگیرم یکی گوشه‌ای از جهان؟

همه درد را مایه بیم است و بس

بدان بیم بتّر ندیده‌ست کس

همه دردها تن گدازد نژند

مگر بیم کآرد روان را گزند

به جایی شوم کِم نیابند نیز

که جان خوشتر از پادشاهی و چیز

دژم گشت نونک ز گفتار اوی

بدو گفت کای شاه آزاده خوی

نخواهم که رانی از این در سخن

چرا جُست خواهی جدایی ز من؟

همی داغ دیگر نهی بر دلم

ز من بگسلی، من ز جان بگسلم

گر از من زمانی تو گردی نهان

جز از تو که باشد مرا در جهان؟

وگر ز آسمانی درآید گزند

چه ایدر، چه بر تیغ کوه بلند

نه بینی همانا ز یزدان گریز

نه با چرخ گردان توانی ستیز

فراوان بگفت و بنالید سخت

بدو ننگرست و بر آراست رخت

ره روم برداشت و شد تا به روم

نهان شد ز کوش و ز ضحّاک شوم

بیاموخت پرهیز فرزند را

همان دودهٔ خویش و پیوند را

بدیشان چنین گفت کای مردمان

سر آورد یزدان به ما بر غمان

به بیگانه شهر ایمنی و سپنج

به از پادشاهی که با بیم و گنج

بباشید شادان دل و تندرست

مدارید پند مرا خوار و سست

مگویید کس را که ما خود که‌ایم

بدین مرز و کشور ز بهر چه‌ایم

به یزدان پرستی همی روزگار

به سر برد باید که این است کار

جهان چون گذاری، همی بگذرد

خرد دور از آن کس که انده خورد

کرا آرزو جفت و پیوند گشت

به غم خوردن جفت، خرسند گشت

چو فرزند آمد، نباید که بیش

بگردد به پیرامن جفت خویش

به دانش برد رنج بهتر که آز

نگیردش اندازه اندر نیاز

اگر بر جهان پیشدستی کند

نورزدش، ایزد‌ هرستی کند

از آن به که بفریبد او را جهان

وز آن پس کند زیر خاکش نهان

نه ایدر بود جاودانه بجای

نه ز آن سر دهندش بهشت خدای

شب و روز از این‌سان همی داد پند

چنین تا برآمد بر این سال چند

ز گیتی برون رفت شاه جهان

پراگنده شد تخمش اندر جهان

من از تخم اویم بر این کوهسار

چه بهتر ز خرسندی ای شهریار

فریدون فرّخ نیای من است

کنون سنگ و خاشاک جای من است

بدان سر مرا به پسندد خدای

ز شاهان که بر تخت دارند جای

که صد سال و هشتاد سال است بیش

که من دور گشتم ز خویشان خویش

ز روم آمدم تا به مرز یمن

بدین سان که بینی تو بی‌انجمن

وز آن جا کشیدم بدین کوهسار

برآوردم این خانه از سنگ خار

همی تا به بار آمد این نو درخت

مرا از خورش سختی‌ای بود سخت

پرستش بُدی پیشهٔ من به روز

چو پنهان شدی هور گیتی فروز

گیا بود و بیخ گیا خوردنم

وز آن هر زمان سست گشتی تنم

کنون چون برآور شد این میوه دار

خورش داد از او مر مرا کردگار

سپاسم ز یزدان که او داد راه

هم او داردم شهریارا، نگاه

بخوردند از آن میوه شاه و سران

سکندر همی گفت با دیگران

همانا که این خود نه میوه‌ست خشک

که طعم شکر دارد و بوی مشک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، فارک با ناامیدی به این فکر می‌کند که چرا باید به خود رنج بدهد و از دشمنان بترسد، در حالی که نمی‌خواهد پادشاهی و مقام‌های دیگر برایش اهمیت داشته باشد. او معتقد است که همه دردها تنها منبع ترس هستند و تنها نگرانی واقعی، نگرانی از آسیب‌های روحی است. نونک، دوست او، از این سخنان ناراحت می‌شود و نمی‌خواهد بین آن‌ها جدایی بیفتد. فارک تصمیم می‌گیرد به دور از همه مشکلات و جنگ‌ها، به رومیان آموزش بدهد که باید با دل شاد زندگی کنند و به یزدان(خدا) پناه ببرند. او تأکید می‌کند که زندگی ارزشمندتر از پادشاهی است و بر ضرورت دانش و محبت میان افراد تأکید می‌ورزد. در نهایت، فارک از خدا و راهی که او به او نشان داده، تشکر می‌کند و به یاد بزرگانی چون فریدون می‌افتد. در انتها، به میوه‌ای اشاره می‌کند که از سختی‌ها به دست آمده و طعمی شیرین دارد، نمادی از برکت و راهی که خدا برای او فراهم کرده است.