بخش ۳۸ - یافتن آتبین کوش را ایرانشان
ایرانشان ابن ابی الخیر / کوشنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
دگر روز چون آتبین با سپاه
ز بهر شکار آمد آن جایگاه
از آن بیشه آواز کودک شنید
به نزدیک او تاخت، او را بدید
فرو ماند خیره ز دیدار اوی
روانش پر اندیشه از کار اوی
همی هر زمان گفت با خویشتن
که این نیست جز بچّهٔ اهرمن
پرستنده را گفت تا برگرفت
به سوی سراپرده ره برگرفت
بینداخت و افگند در پیش سگ
گریزان شد از وی سگ تیزتگ
برِ شیر افگند و شیرش نخورد
رخ آتبین گشت از آن هول زرد
بر آتش نهادند و آتش نسوخت
رخ هرکس از خیرگی برفروخت
کرا پاک دادار دارد نگاه
به شمشیر و آتش نگردد تباه
بفرمود کاو را بهدر افگنند
وگرنه سرش را ز تن برکنند
زنش گفت: ای نامور شهریار
ستیزه مکن خیره با کردگار
بود کاندر این کار، رازی بود
که او در جهان سرفرازی بود
به من بخش تا همچو جان دارمش
یکی دایهٔ مهربان آرمش
نیرزد بدو گفت پروردنش
نبینی چو خوکان سر و گردنش؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این داستان، آتشین (یک شخصیت) با سپاه خود برای شکار به یک منطقه میرود و در آنجا صدای کودکی را میشنود. وقتی به نزدیکی او میرسد، او را میبیند و از دیدن او متعجب میشود. آتشین فکر میکند که این کودک نمیتواند جز فرزند اهرمن (شیطان) باشد. او بچه را به سوی چادر خود میبرد و او را در برابر سگ میاندازد، اما سگ به او حمله نمیکند. آتشین بر اثر ترس رنگش زرد میشود. آن بچه به آتش انداخته میشود، ولی آتش نمیسوزد و همه از این معجزه متعجب میشوند. آتشین تصمیم میگیرد که آن کودک را بکشند، اما همسرش به او هشدار میدهد که این کار را نکند و اسرار خدایی در این کودک وجود دارد که او را بزرگ خواهد کرد. او از شوهرش میخواهد که آن کودک را مانند جانش عزیز بدارد و دایهای مهربان برای او بیابد.