نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۳۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آتش مهر تواَم در دل و جان افتاده

جان ز هستی خود ای جان به گمان افتاده

از غم هجر تو دلسوخته‌ام چون لاله

سوز سودای تو تا در دل و جان افتاده

تا تو برخاسته‌ای در چمن جان باری

پیش قدّ تو ز قد سرو روان افتاده

در دلت هیچ نیاید که فلانی مسکین

همچو سوسن همه جایی به زبان افتاده

تا کی از حال دل بی خبران بی خبری

دو جهان از غم رویت به فغان افتاده

راه عشق تو به سر پویم از آن روی که هست

سر ما در قدم راهروان افتاده

سودم از عشق تو هجرست و زیانم سر و جان

چه کند بنده مسکین زیان افتاده

پرتو عکس رُخت کرد جهان را روشن

تابی از مهر رُخت تا به جهان افتاده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از شدت عشق و دلبستگی‌اش به معشوق سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که آتش محبت معشوق در دل و جانش شعله‌ور شده و از درد جدایی او به شدت رنج می‌برد. شاعر خود را شبیه گل لاله‌ای می‌داند که از غم دوری معشوق سوخته، و می‌گوید که سایه‌اش با قد معشوق مقایسه می‌شود. او در شعر به احساس ناامیدی و بی‌خبری از حال دلمندان اشاره می‌کند و عشقش را مسیری پرخطر می‌داند که در آن جان و سرش در خطر است. در نهایت، عشق معشوق را به عنوان نور و روشنی در جهان می‌بیند که بر هر چیز سایه انداخته است.