شمارهٔ ۱۳۳۸ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
در دیدهام نیامد جز روی تو خیالی
جز قامتش نیامد در چشم ما نهالی
هجران به جانم آورد بر حال من ببخشای
جانم به طاقت آمد در حسرت وصالی
در حسرتم که روزی در خاک پات غلطم
ای آب زندگانی گر افتدت مجالی
چون چنگم ار نوازی از وصل خویش یک شب
یابند دشمنانت چون عود گوشمالی
حیران آن دو ابرو پیوسته من ز جانم
سرگشته در شب [تار] از جستن هلالی
هر درد را زوالی باشد به روز درمان
آخر چرا ندارد هجران تو زوالی
سرو بلند بی تو ذوقی چنان ندارد
دارد قدت نگارا از لطف اعتدالی
خواهم که همچو دامن افتم به پات لیکن
ترسم ز من نشیند بر خاطرت ملالی
عمری که در جهانم سرگشته همچو پرگار
چشمم ندیده باری چون روی تو جمالی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عواطف عمیق و درد ناشی از جدایی و عشق است. شاعر تنها تصویر محبوبش را در ذهن دارد و هیچ چیز دیگری در زندگیاش اهمیت ندارد. احساس هجران و حسرت به او فشار میآورد و آرزوی وصال را در دل میپروراند. او از دو ابرو و زیبایی محبوبش حیران است و زندگی بدون او را بیمعنا میبیند. در نهایت، او میخواهد به پای محبوب بیفتد اما از اینکه ممکن است ملالی برای محبوب ایجاد کند، میترسد. شعر تأکید دارد بر اینکه عشق و جدایی عمیقاً روح انسان را تحت تأثیر قرار میدهد و در جستجوی وصال، امید و ناامیدی در هم تنیده شده است.