شمارهٔ ۱۶۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که بی رخ خوبت مرا به دل بارست
ببین که دیده ز هجر رخ تو خون بارست
بخور ز لطف غم حال ما که بد نبود
اگرچه در دو جهانت چو بنده بسیارست
اگر به پرسش مسکین قدم نهی روزی
بیا که جان و دل و دیده جمله ایثارست
مرا نه خواب و قرار و نه صبر و نه آرام
بتر که جور و جفای بُتم به سر بارست
بیا بتا که تن خستهٔ ضعیف نحیف
ز بار هجر تو باری به کام اغیارست
نگار من تو چه گویی که از چه روی آخر
به جور دل خوشی و دایمت جفا کارست
به گوش او برسان ای صبا و زود بگو
جهان ز درد فراق تو سخت افگارست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق خود خواهش میکند که بیاید و دل او را شاد کند. او به درد و رنج ناشی از دوری معشوق اشاره میکند و بیان میکند که چقدر دلش برای دیدنش تنگ شده و از بیتابی و ناامیدی خود میگوید. شاعر با بیان حسرت و اندوه خود، از معشوق میخواهد که به وضعیت او توجه کند و از محبتش دریغ نکند، زیرا جهان بدون او پر از درد و رنج است.