نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گفتم به چمن قامت آن سرو روانست

گفتا که روانش نتوان گفت که جانست

زنهار مپندار که در شدّت هجران

یک لحظه مرا بی رخ تو صبر و توانست

خاک من دلداده به باد غم او شد

کاتش به دل ما ز لب دوست نهانست

سرتاسر عالم همه اینست چو دیدم

وآن شوخ جفا جوی همانست همانست

تیر غم هجرش بگذشت از سپر جان

در عهد بسی سُست ولی سخت کمانست

گشتیم گدای سر کویش به حقیقت

زان روی که او پادشه هر دو جهانست

ما جان به غم عشق سپردیم ولیکن

جانا چه توان کرد دلت با دگرانست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود سخن می‌گوید. او به زیبایی و لطافت محبوبش (که به مانند سروی در چمن است) اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که دوری از او برایش دشوار است. شاعر بیان می‌کند که تمام وجودش به خاطر عشق و غم جدایی او تحت تأثیر قرار گرفته است و حتی خاک او نیز به درد فراق تبدیل شده است. او به سختی‌های عاطفی که از جدایی ناشی می‌شود اشاره می‌کند و این‌که همواره گدای محبوب خود است، چرا که او را پادشاه جهان می‌داند. در نهایت، شاعر با حسرت می‌گوید که با وجود این عشق و عشق‌ورزی، دل محبوبش در دست دیگران است و این برای او بس دشوار است.