شمارهٔ ۲۱۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که آتش عشقم ز هجر در جانست
بیا که درد دلم را وصال درمانست
صبا برو بر دلبر سلام من برسان
بگو بیا که جهان از غم تو ویرانست
وفا بریدی و عهدم به باد بردادی
طریق عهد شکستن نه کار مردانست
دلا توقّع یاری مدار ازین دوران
که نام عهد نباشد چه جای پیمانست
به درد عشق رخت بر جهان ترحّم کن
که دوست نیست یکی دشمنم فراوانست
چه نیکبخت کسانی که اهل وصل تواَند
چو بخت یار نباشد مرا چه تاوانست
اگرچه دشمن بدگو سرآمدست به جور
تو پای دار دلا زآنکه دست ایشانست
اگر جهان همه طوفان بود به دولت دوست
چو نوح هست به دستم چه غم ز طوفانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شعلههای عشق و دلتنگی خود برای معشوق سخن میگوید و از او درخواست میکند که بیاید و دردهایش را درمان کند. او به دلسردی از وعدههای شکسته اشاره میکند و میگوید که در این دوران نمیتوان به یاری امیدوار بود. شاعر از درد عشق و تنهایی خود شکایت کرده و به سرنوشت بدبخت کسانی که به وصال محبوب میرسند، حسرت میخورد. همچنین، به وجود دشمنان و غصههایشان اشاره کرده و در نهایت، از استقامت در برابر طوفانهای زندگی به دلیل داشتن دوست سخن میگوید.