شمارهٔ ۲۲۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که دیدهٔ ما بی رخ تو پُر خونست
ز خون دیده، تو گویی کنار جیحونست
اگرچه نیست تو را مهر و دوستی با من
به جان دوست که ما را ارادت افزونست
مثل زنند که دل را به دل بُوَد راهی
میان ما نه چنانست دلبرا چونست
نشان صورت او، دیدهام نیارد داد
که لطف قدرت پروردگار بی چونست
اگرچه لیلی وقتست او چه غم دارد
ز حال درد دلی کان به حال مجنونست
تو در تنعّم و شادی وصل دلداران
ببخش بر دل آن خستهای که محزونست
مرا قدی چو الف بود در غم هجران
ببین که پشت جهانی ز بار غم چونست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق خود و درد فراق معشوق میگوید. او چشمانش پر از اشک است و این اشکها را به خاطر عشق معشوقش میداند. هرچند معشوق محبت و دوستی به او ندارد، اما شاعر همچنان به او عشق میورزد. او بیان میکند که دلها راهی به سوی یکدیگر دارند، اما بین آنها فاصلهای وجود دارد. شاعر از زیبایی و قدرت پروردگار سخن میگوید که به توانایی او در خلق زیبایی اشاره دارد. او همچنین به حال خود، غم و اندوهش در دوری معشوق اشاره میکند و از او میخواهد ببیند که چگونه این درد بر دل او سنگینی میکند. در نهایت، شاعر از غم دوری و تنهایی خود در دل دنیا سخن میگوید.