نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

در درد تو بر دلم دوا نیست

دریاب که اینچنین روا نیست

ای دوست خیال مهر رویت

از دیدهٔ ما دمی جدا نیست

حال دل ریش با که گویم

چون محرم ما بجز صبا نیست

ای باد صبا بگو به یارم

آخر به منش نظر چرا نیست

گفتم بکنی به ما نظر گفت

ما را سر و برگ هر گدا نیست

آخر ز چه رو بگو نگارا

با مات به غیر ماجرا نیست

جز جور و جفا نمی‌نمایی

در ماه‌رخان مگر وفا نیست

زین بیش ستم مکن که ما را

از دست تو طاقت جفا نیست

دردیست به جان من ز هجران

کش جز لب لعل تو دوا نیست

از آتش عشق تو شدم خاک

جز باد کنون به دست ما نیست

ای جان جهان چو در گدازی

در دست مرا بجز دعا نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از دردها و رنج‌های ناشی از عشق و جدایی صحبت می‌کند. او می‌گوید که هیچ دارویی برای دردش وجود ندارد و از دوستش می‌خواهد که به او توجه کند. خیال محبت دوست همیشه در ذهنش حاضر است و نمی‌تواند از او جدا شود. شاعر به بدبختی‌اش اشاره می‌کند و از صبا (باد) می‌خواهد که پیامش را به یارش برساند، اما یار نگاهش را از او می‌گیرد. او از ستم و جفاهای محبوبش شکایت می‌کند و این درد جدایی را به شدت احساس می‌کند. در نهایت، شاعر به شدت به عشق و حضور یار نیازمند است و هیچ دعایی جز دعا برای وصال او ندارد.