نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

در فراقت جز غمم کس یار نیست

غم بسی دارم ولی غمخوار نیست

دل ببرد از دستم و یاری نکرد

هیچ مشکلتر از این بر کار نیست

غم ز دل کم نیست ما را در فراق

هیچ غم چون شادی اغیار نیست

کار دل بردن بود آسان ولی

دل ببرد از دستم و دلدار نیست

بار عشقش بر دلم بسیار هست

در دلش از مهر ما آثار نیست

چون قدش سروی نروید در چمن

چون رخش یک گل در این گلزار نیست

گفتم ای دل صبر باید در غمش

گفت دردا صبر با ما یار نیست

نگذرد یک لحظه کاندر عشق او

قصّهٔ ما در سر بازار نیست

بار بسیارست از غم بر دلم

از چه رو ما را به کویت بار نیست

چون که من اقرار کردم بندگی

بعد از این اقرار من انکار نیست

گر بخوانی ور برانی بنده‌ایم

در جهانم جز تو استظهار نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و درد فراق محبوب می‌گوید. او احساس می‌کند که در این دلتنگی هیچ کس را جز غم ندارد و دیگران در شادی‌هایشان غم او را درک نمی‌کنند. دل او از دست رفته و هیچ یاری برای تسکینش وجود ندارد. او عشق محبوبش را سنگین و طاقت‌فرسا می‌بیند و می‌گوید که با وجود عشقش، مهر و محبتی از طرف محبوبش در کار نیست. شاعر به دل خود می‌گوید که صبر کند، اما دلش پاسخ می‌دهد که صبر نیز یار او نیست. او در انتها تصریح می‌کند که به بندگی محبوبش اقرار کرده و در این دنیا جز او کسی را نمی‌خواهد.