شمارهٔ ۲۷۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بازآ که در فراق تو ما را قرار نیست
روز و شبم بجز غم عشق تو کار نیست
از گلستان روی تو ای سرو سیم تن
در دست ما کنون بجز از نوک خار نیست
باریست بر دل من مسکین که از چه روی
ما را به بارگاه وصال تو بار نیست
از جانم ارچه گرد برآورد درد عشق
بر خاطر از جفای تو ما را غبار نیست
هر دل که کیمیای وصال تو یافتهست
قلبست اگر به بوتهٔ عشقش گذار نیست
دستم نگار گشت به خون دل ای نگار
در آرزوی آنکه به دستم نگار نیست
ماییم و عشق روی دلارام در جهان
اینست کار ما و جز این هیچ کار نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم جدایی معشوق سخن میگوید و بیان میکند که هیچ چیزی جز عشق او برایش اهمیت ندارد. او از زیباییهای معشوقش و سختیهایی که در عشق تحمل میکند صحبت میکند. شاعر احساس میکند که در این راه تنها میماند و سختیها و تیرگیهای عشق را به دوش میکشد، اما هنوز عشق به معشوق برایش ارزشمند است. در انتها، او به این نتیجه میرسد که تمام زندگیاش معطوف به عشق و آرزوی وصال معشوق است و غیر از این هیچ کاری برایش معنا ندارد.