نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۶ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

فریاد کان نگار سر و برگ ما نداشت

دل برد و تخم مهر رخش در جهان بکاشت

مشکل که یک زمان ز خیالم نمی‌رود

در دیده نقش صورت جان را مگر نگاشت

دل را مقام گشت بهشت برین دگر

تا رایت وفای تو ای دوست برفراشت

ماهی صفت طپیده به خاک درش منم

بر ما گذشت یار و در آن حالتم گذاشت

آن یار شوخ دیدهٔ پیمان شکن به خشم

از دیده رفت و خیل خیالش به ما گماشت

روی از جهان بتافت به دست غمش سپرد

آخر بگو که با من مسکین سر چه داشت

دل برد و رحمتی به من خسته دل نکرد

آری چه چاره چون نظری بر جهان نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساساتی عمیق از عشق و دلتنگی را بیان می‌کند. او از زنی صحبت می‌کند که دل او را ربوده و زیباست، اما با رفتنش درد و غم بسیاری به او مستولی شده است. شاعر به یاد آوردن آن یار و وفایش اشاره می‌کند و می‌گوید که آن عشق در خاطراتش گم شده و دیگر نمی‌تواند از آن رها شود. در پایان، او در حسرت و افسوس از دست دادن این عشق سخن می‌گوید و از بی‌رحمی روزگار و کمبود محبت شکایت می‌کند.