نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

تا تو از لب کرده‌ای درمان ما

آتشی افکنده‌ای در جان ما

نور چشم ما تو مردم زاده‌ای

یک شبی از لطف شو مهمان ما

در نیاید چشم بیدارش به خواب

بر سر هر کو رسد افغان ما

گفتم از دستش برون آریم دل

چون کنم دل نیست در فرمان ما

یک نظر گفتم کند در ما ولی

هست فارغ از گدا سلطان ما

در چمن از جست و جوی قامتت

شد پراکنده سر و سامان ما

بی تکلّف راست گویم در جهان

نیست قدّی چون قد جانان ما

بس عجب دیدم که آن سرو سهی

چون برون رفت از سر پیمان ما

عید رویش گفت با من کای جهان

جان چه باشد تا کنی قربان ما

چند گردد بر سر کویت مدام

این دل مسکین سرگردان ما

دل ببرد از ما و رفت آن بی وفا

کشت تخم قهر خود در جان ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عشق و دلتنگی شاعر اشاره دارد. او از محبوبش می‌خواهد که به دیدنش بیاید و در عین حال از آتش عشق و ناراحتی خود سخن می‌گوید. شاعر از رنجی که محبوبش به او می‌زند، ناله می‌کند و می‌گوید که بدون او زندگی‌اش بی‌معنا شده است. او به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و بر طروات و جذابیت او تأکید می‌کند، همچنین از درد دوری و فراق می‌گوید که به شدت او را آزار می‌دهد. در نهایت، شاعر از دل شکسته خود و حسرت بر از دست دادن محبوب سخن می‌گوید و ابراز امیدواری می‌کند که روزی دوباره به هم برسند.