نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آتشی از رخ چرا افکنده‌ای در جان ما

همچو زلفت ای صنم بشکسته‌ای پیمان ما

سر فدای راه عشقت کرده بودم لاجرم

در غم هجران تو بر باد شد سامان ما

ای طبیب از روی رحمت چارهٔ دردم بساز

زآنکه از حد رفت بیرون چارهٔ درمان ما

هر که را یاری بود چون جان در آغوشش کشد

جز جفا بر من نمی‌آید هم از جانان ما

ای مسلمانان مرا روزی دلی بودی مگر

خود نمی‌دانم چرا بیرون شد از فرمان ما

گفتمش عید رخت از ما چرا داری بعید

گفت از آن کاین لاشه نیکو نیست در قربان ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد فاصله از معشوق است. شاعر از آتش عشق که در دلش شعله‌ور است، صحبت می‌کند و از معشوقش می‌خواهد که با نگاهی رحمت‌آمیز دردهای او را درمان کند. او احساس می‌کند که زندگی‌اش به خاطر هجران معشوق برباد رفته و از درد و رنج ناشی از جدایی رنج می‌برد. زیبایی و دلبستگی به معشوق باعث می‌شود او هر نوع جفا و بی‌توجهی از جانب او را تحمل کند. در نهایت، شاعر به غم و ناامیدی‌اش در این رابطه اشاره کرده و می‌گوید که حضور معشوق برای او بسیار بعید شده است.