شمارهٔ ۴۱۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا به صبحدمی در چمن گذار افتاد
ز بوی گل به مشامم خیال یار افتاد
گذشت یک دو سه بیتی به خاطرم به هوس
چو از هوا نظرم سوی آن نگار افتاد
نگاه کردم و دیدم گرفته آشوبی
چنانکه چرخ ازآن ناله بیقرار افتاد
سؤال کردم و گفتم چه غلغلست به باغ
هزار ناله و فریاد در هزار افتاد
جواب داد که سروی درآمد از در باغ
ز رشک قامت او لرزه بر چنار افتاد
گل از خجالت رویش میان صحن چمن
بریخت در دم و در دست و پای خار افتاد
بنفشه چون سر زلفش بدید در خم شد
ز رشک و در قدم او به ره گذار افتاد
شکوفه و گل سوری و سوسن آزاد
به اسم بندگیت جمله در شمار افتاد
هوای زلف و رخت کرد بلبل دل من
گلی نچیده ز غم در دهان خار افتاد
اگرچه نیست تو را صبر در فراق رخش
تحمّلی بکن ای دل که باز کار افتاد
فراق روی تو کردهست حال زار مرا
میان ما و غمت باز کارزار افتاد
بسی فراق بیفتد میان دلداران
میان ما و تو ای دوست چند بار افتاد
ولی نبود چنین هیچ بار بر دل من
بیا که بی تو جهانی ز اعتبار افتاد
چو بخت یار نبودم جدا شدی ز برم
تو را فراق من ای جان به اختیار افتاد
اگرچه سکّه رویت به قلب دل زدهاند
به دار ضرب وصال تو کم عیار افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و درخشندگی عشقی که در دل دارد اشاره میکند. در باغ چمن، بوی گل باعث میشود که یاد محبوبش برایش زنده شود. با دیدن محبوب، دلش به آشوب میآید و متوجه صدای نالهها در باغ میشود. او از زیبایی محبوب سخن میگوید که به قدری زیباست که حتی طبیعت نیز تحت تأثیر قرار میگیرد و گلها از شرم ریخته و دیگر موجودات از حسادت به او دچار افتادگی میشوند. شاعر درد فراق را به تصویر میکشد و به دل خود میگوید که صبر کند، زیرا حالش به خاطر دوری محبوب خراب است. او تأکید میکند که هرچند در زندگی بسیاری از دلداران فراق وجود دارد، اما فراق او با محبوبش بخصوص و تحملناپذیر است. در نهایت، او به یاد محبوب و زیباییاش دچار درد و رنج میشود و احساس میکند که بدون محبوبش، زندگیاش اعتبار و ارزش خود را از دست داده است.