شمارهٔ ۴۷۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دل برد زلف شوخت و آنگاه قصد جان کرد
انصاف ده نگارا با دوست این توان کرد
ای نور هر دو دیده این مردم دو دیده
خون دل از دو دیده در حسرتت روان کرد
در مدح تو چو سوسن کردم زبان درازی
گر میکُشی تو دانی مدح رخت ز جان کرد
دانی چه کرد با من از روی بی وفایی
دل برد آن ستمگر رویش ز ما نهان کرد
از زلف چون بنفشه و از خال عنبرینش
ما را چو نرگس خود بیمار و ناتوان کرد
تا قد همچو سروش در پیش ما روان شد
جانم روان روان را در پیش او روان کرد
دل گفت با دو دیده افتاد کار ما را
فیالحال مردمک را در جست و جو دوان کرد
گرچه جهان ندارد با دلبران وفایی
دیدی که کس جفایی زین گونه با جهان کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد فراق است. شاعر از زلف و زیبایی محبوبش صحبت میکند که دلش را برده و در عین حال او را به درد و حسرت میکشاند. او از وفای دوست سخن میگوید و بر بیوفایی محبوبش گلایه میکند. در عشقش، او را مانند گل و نرگس میبیند که عشق او را بیمار کرده است. شاعر به ناتوانی و اشتیاقش برای محبوب اشاره کرده و میگوید که حتی اگر دنیا به دلبران وفا نکند، عشق واقعی همچنان وجود دارد. در نهایت، شاعر به جفاهایی که در این عشق وجود دارد نیز اشاره میکند.