نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بی دولت وصال دلم چون جهان خراب

ای سرو جان ز ما تو ازین بیش سر متاب

از ما نظر دریغ مدار این جهان پناه

کس داشت نور دور ز درویش آفتاب

تا زلف را به عارض مهتاب داده‌ای

تابی فتاده از سر زلفت به ماهتاب

یاد لب چو لعل تو در آتشم نشاند

از دیده در فراق تو خون می‌رود چو آب

گفتم دوای درد دلم کن طبیب گفت

صبرست چارهٔ غم عشق تو را جواب

در آرزوی روی تو خون می‌خورم چرا

بسته‌ست عشق روی تو بر دیده راه خواب

تا کی سپندوار بر آتش نهی مرا

تا کی به چشم شوخ جهان را کنی خراب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل درباره‌ی درد و ناامیدی عاشقانه است. شاعر از بی‌دولتی و خرابی دلش سخن می‌گوید و از محبوبش می‌خواهد که بیشتر از این از او دور نشود. او به زیبایی‌های محبوب و تأثیر آن‌ها بر دل و جانش اشاره می‌کند و درد فراق را با تشبیه‌هایی مثل خون رفتن از دیده بیان می‌کند. شاعر در جستجوی درمان دردش به طبیب مراجعه می‌کند و جواب دریافت می‌کند که تنها صبر می‌تواند غم عشق را درمان کند. در نهایت، او از محبوبش می‌خواهد که دیگر بیشتر بر آتش دلش نپاشد و زندگی‌اش را دچار ویرانی نکند.