شمارهٔ ۶۳۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
درد دل مرا چو اطبا دوا کنند
درمان درد ما لب لعل شما کنند
بیچارگان شوق که بینند روی او
این بس بود ز دور که او را دعا کنند
شاهان چو در گذار ببینند خستهای
از روی مرحمت نظری بر گدا کنند
آنان که سکّهٔ غم عشقش همی زنند
شاید که خاک را به نظر کیمیا کنند
خاک کف سمند ترا در دو چشم جان
صاحب دلان ز بهر دوا توتیا کنند
یارب چرا ز وصل ببستند در به ما
باشد که هم ز لطف، در بسته وا کنند
کام دلم در آن لب چون نوش دلبرست
زآن لب مگر مراد جهانی روا کنند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات و آرزوهای عاشقانه خود میپردازد. او از پزشکان میخواهد که درد دلش را درمان کنند و درمان درد عاشقیاش را در لبهای معشوقش میجسته است. او به بیچارگان و شوق دیدن روی محبوب اشاره میکند و میگوید که دعا کردن از دور هم برایشان کافی است. همچنین، او به شاهان اشاره میکند که با محبت به بینوایان نگاهی میکنند. شاعر از غم عشق سخن میگوید و امیدوار است که خاک پای معشوق تبدیل به طلا شود. او از خداوند میخواهد که درهای وصال را به روی او باز کند و در نهایت، شوق و آرزویش را برای رسیدن به لب محبوب که مانند نوشی شیرین است، ابراز میکند.