شمارهٔ ۶۶۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بی رخ تو نمیتوانم بود
زآنکه وصل تو چون روانم بود
دیدن روی تو به جان جستم
تا مرا طاقت و توانم بود
دل ببردی و ترک ما گفتی
بر تو ای جان کی آن گمانم بود
آن قد همچو سرو و آن لب لعل
مونس جان ناتوانم بود
بر سر کوی هرکه بگذشتم
از غم عشق داستانم بود
به سر و جان تو که با غم عشق
خاطری فارغ از جهانم بود
فاش شد در جهان تو تا دانی
با تو سرّی که در نهانم بود
بر من خسته دل کناره گرفت
دست سروی که در میانم بود
تو ز من فارغ و من از غم تو
همه شب سر بر آستانم بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و وابستگی عمیقش به معشوق سخن میگوید. او نمیتواند بدون دیدن چهره محبوبش زندگی کند و وصل معشوق را به جان خود میداند. عشقش او را بسیار تحت تأثیر قرار داده و حتی دیگران را از غم عشقش آگاه کرده است. با وجود اینکه معشوق به او بیتوجه است، او همچنان به عشق او وفادار است و هر شب در آرزوی او سر بر آستانش میگذارد. شاعر به زیبایی معشوقش و تأثیر آن بر زندگیاش اشاره میکند و نشان میدهد که عشقش چقدر عمیق و ریشهدار است.