شمارهٔ ۷۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو در فراق تو یک دم نمیتوانم ساخت
بگو که نرد هوس با تو چون توانم باخت
فراق روی تو ما را چنان نزار فکند
که هر که دید مرا از خیال وانشناخت
ببرد از من بیچاره صبر و هوش رُخش
نهان شد از من مسکین ببین چه حیلت ساخت
هنوز بر، ز وصالش نخورده بود دلم
که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت
چنان زمانه به بدقهریش قرار گرفت
که از میانه برانداخت حق دید و شناخت
دلم تصور آن کرد کز تو برگردد
دو اسبه خیل خیال تو بر سر ما تاخت
گذر به باغ جهان دوش کردم و دیدم
که با وجود قدش سرو سر نمیافراخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از درد و رنج فراق معشوق سخن میگوید و بیان میکند که نمیتواند حتی یک لحظه بدون او زندگی کند. او احساس میکند که جدایی از محبوبش او را به حدی ضعیف و نزار کرده که دیگران نمیتوانند او را بشناسند. در این حال، صبر و عقل او از دست رفته و از عشق معشوقش به شدت آشفته است. شاعر همچنین به زمانه و مشکلاتی اشاره میکند که باعث فاصلهاش از معشوق شده و حتی تصوری از بازگشت او نیز در دلش دارند. در نهایت، هنگامی که به باغی میرود، متوجه میشود که هرچند معشوقش زیباست، اما در برابر دیگران نمیتواند به شکوه خود بپردازد.