نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۷۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

بردی دل من به چشم مخمور

ای چشم بدان ز چشم بد دور

هر کس که به رویت افکند چشم

در چشم نیایدش دگر حور

ای دیده جان ما ندیده

ای نور دو دیده چون تو منظور

باز آی که از غم فراقت

در دیده نماند بی رخت نور

مسکین دل من به رغم نشسته

بر شهد لب تو همچو زنبور

عشق رخ تو چو شاهبازست

بیچاره دلم به سان عصفور

هستی تو طبیب درد دلها

ماییم ز درد هجر رنجور

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و دل‌باخته‌گی‌اش نسبت به معشوقه‌اش اشاره می‌کند. او از زیبایی چشمان معشوق می‌گوید که دلش را برده و آن را از هر چشم بلا دورت کرده است. عشق او به معشوق چنان عمیق است که هر کس به او نگاه کند، دیگر جذبه‌ای برای دیگران ندارد. شاعر از غم فراق معشوق شکایت می‌کند و این غم باعث شده که نور وجودش از چشمانش رخت بربندد. او خود را به زنبوری تشبیه می‌کند که به شهد لب معشوق می‌رسد و از شدت عشق، بیچاره و ناچار شده است. همچنین، او معشوق را به عنوان پزشک درد دل‌هایش معرفی می‌کند و از رنج و درد ناشی از دوری او می‌نالد.