نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / مقطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گفتم به غم که از همه ابنای روزگار

با من وفا کسی چو تو یاری به سر نبرد

غم گفت چون کنم که غریبی و بی نوا

بی مونسی چگونه توانی دمی سپرد

گوی مراد در خم چوگان آن کس است

کز صبر پای در سر میدان غم فشرد

خوش باش شادی و غم دنیا عدم شمر

رستم ببین چه دارد و کاووس کی چه برد

خوناب دیده‌ام به رخ دل فرو دوید

جز نقش دوست هرچه همی دید می‌سترد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده با غم صحبت می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس مانند غم وفادار نیست. غم پاسخ می‌دهد که او نیز از تنهایی رنج می‌برد. گوینده در ادامه به نظر می‌رسد که می‌خواهد زندگی را در دو حالت شادی و غم یکسان ببیند و به داستان رستم و کاووس اشاره می‌کند تا نشان دهد که در نهایت هر دو حالت به عدم می‌انجامند. همچنین او می‌گوید که تنها دوست واقعی‌اش در زندگی همان تصویر دوستش است و بقیه چیزها را بی‌اهمیت می‌داند.