شمارهٔ ۱۷ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد است
خنک دلی که به دیدار دوستان شاد است
مگر تو حور بهشتی بدین لطافت و حسن
که این جمال نه در حدّ آدمیزاد است
من آن نِیَم که به سختی ز یار برگردم
که ترک صحبت شیرین نه کار فرهاد است
کسی که عیب هوایی کند که در سر ماست
مگر هوای کسی در سرش نیفتاده است
ز پند خلق زیادت همی شود سوزم
که نزد آتش ما پند دوستان باد است
تو سست عهدی آن یار بی وفا بنگر
که جان ز ما ستد و دل به دیگری داد است
اگر تو تیغ زنی جان خود سپر سازم
که جور دوست چو بر دوستان رود داد است
کسی که دل به تو بست از جفای دهر برست
که هر که بنده تست از دو عالم آزاد است
جلال! وقت غنیمت شمار و صحبت یار
بنای عمر ببین تا چه سُست بنیاد است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره اهمیت دوستی و لذت بردن از زمان با دوستان است. شاعر میگوید که هر نفسی بدون حضور دوست، بیمفهوم است و دل خوشی در دیدار دوستان وجود دارد. او به زیبایی یک دوست اشاره میکند و میگوید که این زیبایی فراتر از انسانهاست. شاعر همچنین بیان میکند که او هرگز از دوستش دور نمیشود و ترک دوستی را کار دشواری میداند. شاعر انتقاد میکند از کسانی که نیات و خواستههای خود را به دیگران نسبت میدهند و تأکید میکند که نصایح دیگران در برابر مشکلات محبت دوستان قابل مقایسه نیست. او در ادامه به بیوفایی برخی یاران اشاره میکند که جان را میگیرند و دل را به دیگری میسپارند. شاعر برای دوستش جانش را فدای او میکند و میگوید که هرکه دل به دوستی سپرده باشد، از سختیهای زمان آزاد است. او در پایان تأکید میکند که باید زمان را غنیمت شمرد و قدر لحظات با دوستان را دانست، زیرا عمر بسیار سست و ناپایدار است.