نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۶ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آشکارا کنم این درد که در جان دارم

عاشق روی توام از تو چه پنهان دارم

من بیچاره کجا وصل تو یابم، لیکن

می دهم جان به تمنّای تو تا جان دارم

بعد ازین این سر شوریده و سامان هیهات

زین تمنّا که من بی سر و سامان دارم

روز محشر چه غم از آتش دوزخ باشد

دوزخ اینست که من در دل سوزان دارم

عاقلان را هوس نعمت جنّت باشد

من دیوانه سر صحبت جانان دارم

دوست خواهم چه غم از سرزنش دشمن و دوست

کعبه خواهم چه غم از خار مغیلان دارم

خواب بر دیده حرام است من مسکین را

که ز فکرت همه شب سر به گریبان دارم

خلق گویند که درمان دل ریش بکن

من خود این درد دل از مایه درمان دارم

چون جلال ار سخنم هست پریشان چه عجب

که مسلسل غم آن زلف پریشان دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وضوح از درد و عشق خود سخن می‌گوید. او عاشق چهره دلخواهش است و در عین حال می‌داند که به او دسترسی ندارد. شاعر از بیچارگی‌اش و تلاش برای رسیدن به معشوقش می‌گوید و اظهار می‌کند که حاضر است جانش را برای عشقش فدای کند. او اشاره می‌کند که حتی در روز قیامت هم از آتش دوزخ نمی‌ترسد، چون درد عشق او سوزان‌تر از آن است. در نهایت، شاعر به ناامیدی و غم‌هایش اشاره می‌کند و می‌گوید که درمان دلش را در ادامه دادن به این عشق می‌بیند، حتی اگر دیگران بر خلاف او فکر کنند. تنهایی و غم او با زیبایی‌های معشوقش در تضاد است و از این دوگانگی رنج می‌برد.