نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۴ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از سر کوی تو با دل باز نتوان آمدن

بل کز آن منزل به منزل باز نتوان آمدن

عشق دریای ست کآن را نیست پایانی پدید

از چنین دریا به ساحل باز نتوان آمدن

عاقلان از کوی او دیوانه می گردند باز

زان که از میخانه عاقل باز نتوان آمدن

زلف او چون می نهد دیوانگان را سلسله

همچو مجنون از سلاسل باز نتوان آمدن

از پی دل سالها شد تا درین کوی آمدیم

وین زمان بی جان و بی دل باز نتوان آمدن

من به قول دشمنان هرگز نگویم ترک دوست

کز چنین حقّی به باطل باز نتوان آمدن

خلق گویندم کزین بی حاصلی باز آ جلال

تا نگردد کام حاصل باز نتوان آمدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر بیان می‌کند که عشق و محبت به محبوب آن‌قدر عمیق و پایدار است که هیچ راهی برای بازگشت وجود ندارد. از سر کوی محبوب نمی‌توان بدون دل و عشق بازگشت، چرا که عشق مانند دریا است و نمی‌توان از آن به ساحل رسید. عقلای جامعه در اثر عشق دیوانه می‌شوند و از میخانه عشق بازنمی‌گردند. زلف محبوب همچون شراب است و دلبران را به بند می‌کشد. شاعر سال‌ها برای رسیدن به این عشق تلاش کرده و اکنون در حالت بی‌دلی و بی‌جانی است. او هرگز به دشمنانش نمی‌گوید که دوست را ترک خواهد کرد، زیرا به باور او حقیقت عشق غیرقابل انکار است، و در نهایت می‌گوید که تا زمانی که کامش حاصل نشود، به این بی‌حاصلی نمی‌تواند پایان دهد.