شمارهٔ ۲۵۴ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من کِیَم، بر آستانت خستهٔ بیچارهای
عاشقی سرگشتهای از خان و مان آوارهای
نیست دلجویی که جوید خاطر دلخستهای
نیست دمسازی که سازد چارهٔ بیچارهای
چشم خونبارم اگر بر کوه خونافشان کند
لاله خونین بروید از دل هر خارهای
گر شکنج زلف عنبربار بگشایی ز هم
صد دل گم گشته یابی بسته بر هر تارهای
بخت آنم نیست کز نزدیک بینم روی تو
میکنم از دور در صنع خدا نظّارهای
آنکه رخسارش چو گل رنگین بود کی غم خورد
گر به خوناب جگر رنگین شود رخسارهای
سوخت صد جان شعله عشق تو چون جان جلال
زان که بتوان سوخت صد خرمن به آتش پارهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس خستگی و تنهایی خود اشاره میکند و از عاشقی میگوید که از خانه و کاشانهاش دور افتاده است. او از فقدان دلسوزی و همراهی در زندگیش یاد میکند و بیان میکند که چشمانش پر از اشک است. او امیدوار است اگر محبوبش زلفهایش را باز کند، دلهای گمشدهاش را پیدا کند. شاعر از دوری از معشوقش رنج میبرد و نمیتواند از نزدیک به او نگاه کند، در حالی که زیبایی معشوقش او را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد. او در نهایت تأکید میکند که شعله عشق او به قدری عظیم است که میتواند حتی خرمنهای زیادی را بسوزاند.