شمارهٔ ۲۶۱ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آیم که رُخت بینم و دیدن نگذاری
آواز خوشت نیز شنیدن نگذاری
دانم که دلم گشت در آن زلف سیه گم
لیکن چه کنم چون طلبیدن نگذاری
ناچار شود جامۀ بی طاقتی ام چاک
چون پیرهن صبر دریدن نگذاری
از من طمع صبر چنان است که ماهی
از آب برآری و طپیدن نگذاری
دل در شکن زلف تو بستن نپسندی
دیوانه به زنجیر کشیدن نگذاری
بگذار که از باغ تو یک میوه بچینم
گردد تلف آن میوه که چیدن نگذاری
در بحر بلا غرقه کنی کشتی جانم
خود تا به لب خشک کشیدن نگذاری
آه از دل آن مرغ که در قید تو افتد
هم کشتن او بِهْ که پریدن نگذاری
خلقی چو جلال آمده تا روی بیند
آن چهره بود حیف که دیدن نگذاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف درد و رنج ناشی از عشق میپردازد. او ابراز میکند که اگرچه دلش به زلف میرسد و دلتنگیهایش عمیق است، اما معشوق (عاشقش) اجازه نمیدهد تا عشق و زیباییاش را ببیند یا طعم عشق را بچشد. شاعر احساس خفگی و ناتوانی میکند و میگوید که تحمل این بیتوجهی دشوار است، مانند ماهی که از آب بیرون کشیده میشود. او خواهان آزادی از این قید و بندهاست و میخواهد از باغ عشق میوهای بچیند، اما میداند که نمیتواند. در نهایت، شاعر حسرت دیدار چهره محبوبش را میکشد و از ناامیدیهای ناشی از عشق سخن میگوید.