نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

من سر زلفش نمی دادم ز دست

لیکن از بویش شدم مدهوش و مست

رفت زلف او ز دستم این زمان

هست داغی بر دلم زین سان که هست

تا تو بر پا خاستی سروی چو تو

در همه بستان نمی آید به دست

هیچ سر بی طوق عشق تو نماند

هیچ دل از بند زلف تو نرست

ای به دور نرگس مخمور تو

شیخ دُردی نوش و زاهد می پرست

زان سر گیسو که در خاکش کشی

بس که سرها کرده ای در خاک پست

دیده از تیرش نمی بندم که در

بر رسول دوست نتوانیم بست

من شنیدم وصف تیراندازی اش

وان سخنها یک به یک در دل نشست

با جلال آن عهد و آن پیمان که کرد

همچو زلف خویشتن درهم شکست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر از زیبایی و تاثیر زلف و بوی معشوق سخن می‌گوید و احساس می‌کند که با وجود تمام تلاش‌ها، محبتش از دست رفته و دلی پر از درد دارد. او همچنین به زیبایی‌های معشوق و سادگی دل عاشقان اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ کس نمی‌تواند از عشق او رها شود. این عواطف قوی و احساسات عمیق در قالب تصاویری زیبا و شاعرانه بیان شده‌اند. شاعر در نهایت به پیمانی که بین او و معشوقش بوده اشاره می‌کند و آن را مشابه زلف معشوق، درهم و پیچیده می‌بیند.