شمارهٔ ۵۷ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
راز غم دوستان به کس نتوان گفت
هرچه ببینند باز پس نتوان گفت
ولوله شوق را هوا نتوان خواند
غلغله عشق را هوس نتوان گفت
در دل ما عقل و عشق راست نیاید
صعوه و سیمرغ هم قفس نتوان گفت
چیست جهان تا مرا به چشم درآید
بر لب دریا حدیث خس نتوان گفت
ره به سراپرده تو عقل نیارد
منزل سیمرغ با مگس نتوان گفت
گرچه مرا جز غم تو هم نفسی نیست
راز غمت پیش هم نفس نتوان گفت
هیچ کسانیم و سرّ هیچ کسی را
تا به تو گفتم به هیچ کس نتوان گفت
قصه دل خواستم که با تو بگویم
دیدم دل پیش تست پس نتوان گفت
وصل نیابی جلال زان که گدا را
در حرم شاه دسترس نتوان گفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان راز و غم عشق میپردازد و نشان میدهد که احساسات عمیق انسانی را نمیتوان به راحتی منتقل کرد. شاعر اشاره میکند که هرچند درد و شوق وجود دارد، اما بیان آنها دشوار است و عقل نمیتواند درک عمیق این احساسات را به زبان بیاورد. او همچنین بر دشواریهای ارتباطات انسانی و ناتوانی در به اشتراک گذاشتن عمق احساسات با دیگران تأکید میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که حتی از درد عشق نیز نمیتواند به کسی بگوید، چون این رازها فقط در دل خود او باقی میماند.