نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۲ - قصیده جمال‌الدین عبدالرزاق

جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی / قصاید / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

ای ز وجود تو کارها چو نگارم

وی شده از جود تو چوزر همه کارم

جودت ز اندازه رفت با که بگویم

نعمتت ا زحد گذشت با که شمارم

گرچه ز ابنای دهر هست شکایت

هست ز تو شکر صد هزار هزارم

می نرسم در ثنا و شکر تو هرگز

ورچه من اندر سخن عظیم سوارم

گر بود از روزگار مهلتم آخر

بعضی ازین شکر نعمت تو گذارم

حرز تو بر قرص آفتاب نویسم

نام تو بر روی روزگار نگارم

تا نفسی ماند این نفس زدل و جان

خدمت درگاه تو فرو نگذارم

تا که زیم بندگی کنم چو بمیرم

مهر ترا سر بمهر باز سپارم

من کیم آخر درم خریده جودت

داده بها بخشش تو چندین بارم

گر که برانگشت گیرم آنچه بدادی

عاجز گردد همی یمین و یسارم

از تو چو کعبه در اطلس است سرایم

وز تو چو معدن پر از زرست کنارم

تا که مرا هست سوی درگه تو راه

از دگران هیچ امید و بیم ندارم

داده خود گر سپهر باز ستاند

غم نخورم کز یمین تست یسارم

ور حدثان سپهر تاختن آرد

سایه دهلیز تو بس است حصارم

فر مدیحت فزود حشمت و جاهم

حرز ثنایت ربود خواب و قرارم

حرص ثنای تو کرد شاعرم ار نی

شرع بدی پیشتر ز شعر شعارم

آرزویم میکند که از سر اخلاص

مدح تو باشد هر آن نفس که بر آرم

لیک ز بیم سخای بیهده بخشت

پیش تو خود نام شعر برد نیارم

مونس من مدح تست چون بغم افتم

مدح تو پیش آرم و غمی بگسارم

چونکه دهم جلوه طبع را بمدیحت

چرخ کند ماه و آفتاب نثارم

فخر بخاک در تو آرم اگرچه

از مه و از آفتاب باشد عارم

من نزنم لاف، تو محک جهانی

نیک شناسی که من تمام عیارم

آز ندیده بهیچ مجمع شوخم

حرص نکرده بهیچ محفل خوارم

در ندوم هر در ی چو سایه و خورشید

زانکه نه من شاعری گسسته مهارم

گرد خسیسان نگردم ار چه خسیسم

تخم طمع در زمین شوره نکارم

ابرم و جز گرد بحر نیست طوافم

چرخم و جز گرد قطب نیست مدارم

پای چو گل بر بساط هر خس ننهم

ورچه تهی دست همچو شاخ چنارم

ور تو کنی امتحان من بگه شعر

پیش تو پیشانی سپهر بخارم

من گه مدح آفتاب نور فشانم

من گه هجو آسمان مردم خوارم

شهد چشاند بمدح لفظ چو نوشم

زهر فشاند بهجو کلک چو مارم

اشرف و وطواط و انوری سه حکیمند

کز سخن هر سه شد شکفته بهارم

رابعهم کلبهم اگر تو نگوئی

خادمت این هر سه شخص راست چهارم

چون تو کنی تربیت من از که کم آیم

ورچه کهین همه صِغار و کبارم

گر همه عیبم، دل تو کرد قبولم

ورچه همه آهویم بر تو شکارم

باد گل دولتت همیشه شکفته

تا ننهد چرخ با شکوه تو خارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ستایش خداوند می‌پردازد و از بیکرانگی عطای او سخن می‌گوید. او ذکر می‌کند که در برابر جود و بخشش خداوند، توانایی شکرگزاری و ستایش کامل را ندارد و حتی اگر تمام عمرش را صرف سپاسگذاری کند، هنوز کم خواهد آورد. شاعر بر این باور است که اگر لحظه‌ای از درگاه معبودش دور شود، هیچ امید و بیمی از دیگران ندارد. او با نقاشی از معبودش و نوشتن نام او بر روزگار، همواره خود را در خدمت او می‌داند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که اگرچه ممکن است در مقام‌های برتر و مقامات دیگر باشد، اما هیچ‌کس به اندازه‌ی خداوند در زندگی‌اش اهمیت ندارد. با این تعهد، او به سرایندگی می‌پردازد و می‌کوشد تا همواره بر ستایش و مدح معبود خود بپردازد.