شمارهٔ ۶۱ - خطاب بجمال الدین که یکی از دوستان اوست جمالالدین عبدالرزاق
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بزرگ منعم و مخدوم من جمال الدین
سپهر رفعت و کان سخا و کوه وقار
بخاکپای تو کان تاج فرق کیوانست
که شوق خدمتت از من ببرد صبرو قرار
تو آفتابی و تا طلعتت طلوع کند
بوم چوذره نهان زیر پرده شب تار
بروز و شب بدعای تو دوستداررانت
هزاردست براورده اند همچو چنار
میان به خدمت تو بستهاند چون پیکان
دهان به مدح تو بگشادهاند چون سوفار
نهاده گوش صدف سان که کی رسد تأیید
گشاده چشم چو نرگس که کی بود دیدار
چو جان خصم تو هر روز تا بشب رنجور
چو چشم بخت تو هر شام تا سحر بیدار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ستایش جمالالدین و صفات والای او پرداخته است. شاعر او را به عنوان مظهر بلندی و بزرگ منشی معرفی میکند و میگوید که خدمت به او برایش از هر چیز دیگری مهمتر است. جمالالدین به خورشید تشبیه شده که نورش تاریکی را میزداید و دوستانش همواره دعاگوی او هستند. شاعر از عشق و ارادت خود به او میگوید و از انتظارش برای دیدار جمالالدین و فضل او سخن میگوید. در نهایت، شاعر به عشق و وفاداری خود به او اشاره میکند و اظهار میدارد که حتی در سختیها نیز به یاد او و در آرزوی خدمت به اوست.